تبليغاتX
دختر شاه پریون

دختر شاه پریون

نوشته های دختری که در آسمانها قدم می زند...

دختر شاه پریون
" حمید مصدق خرداد 1343"

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم ...
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
.
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت16:8توسط پریناز | |


من... خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق... آخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ از من... که بیخود مثل تو گمشدم... گمشدم تو ظلمت تن

ای دریغ از تو... که مثل عکس عشق هنوزم... داد میزنی تو آینه ی من

آه... گریمون هیچ خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

ای... ای مثل من تک و تنها

دستامو بگیر که عمر رفت

همه چی تویی زمین و آسمون هیچ

ای دریغ از من... که بیخود مثل تو گمشدم... گمشدم تو ظلمت تن

ای دریغ از تو... که مثل عکس عشق هنوزم... داد میزنی تو آیینه ی من

آه... گریمون هیچ خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

بی تو میمیرم... همه بود و نبود

بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد

بی تو میمیرم ...مثل قلب چراغ

نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد؟

+نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت17:24توسط پریناز | |

هر چی می نویسم از دلتنگیه...

چی باید بنویسم؟

چی باید بگم؟

ازت خبر ندارم و این تموم زندگیمو مختل کرده

+نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت22:11توسط پریناز | |

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره .......................

که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن  همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید .....................

به دنیای تو برگردم

هنوزم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش......................

اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم آخر تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم....................

می دونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم

کنارت اونقدر آروم.....................

که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی..................

و این قصه تموم میشه

+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت20:26توسط پریناز | |

می خوام یه حقیقتی را بگم

دلم برات تنگ شده

خیلی زیاد

تو تموم لحظه هام هستی

فکر می کردم وقتی بری کم کم فراموشت می کنم

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود؟؟؟

نه این حقیقت نداره

میگی دلت تنگ شده...

هنوزم دلت پاکه؟؟؟ کاش می تونستم بفهمم

حرفات بوی دیگه ای می دن

امروز با خدا درد و دل کردم گفتم خدایا نکنه عزیزترینم دل پاکشو از دست بده

دلم تنگ شده واسه اونی که رفت

تو هنوز همونی؟


+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت16:54توسط پریناز | |

دلم اندازه ی یه دنیا گرفته ...دستم به هیچ کاری نمیره... احساس می کنم خیلی پیر شدم ...دیشب دوستم می گفت تو  نمی خوای واسه خودت یه دوست پسر پیدا کنی؟ ... ناخوداگاه خندم گرفت ... احساس می کنم دیگه از من گذشته ... من تازه 21 سالمه ولی ... هیچ پسری واسم جذابیت نداره ... از قربون صدقه های الکی حالم به هم می خوره... ولی ... ولی زمانی که توی حرفای تو یه بویی از احساس میشنوم پر در میارم ... میخوام جیغ بزنم ... باورت میشه؟ ... همین حرفای از سر دل سیریت چقدر شادم می کنه؟ ...دلم واسه خودم میسوزه ... امروز 15 روز از رفتنت گذشت ... یه دنیا دلتنگتم ... 4 شب پیش نتونستم دلتنگی رو تحمل کنم ... داشتم خفه میشدم از بغضی که تو گلوم بود... فکر اینکه الان دیگه به من فکر نمی گنی داشت شکنجه ام می کرد ... نتونستم تحمل کنم ... پا گذاشتم رو غرورم ... بهت پیام دادم ... می ترسیدم از اینکه جوابمو ندی یا با سردی جوابمو بدی ... ولی انگار از اون دور هم فهمیده بودی چه بغضی توی گلومه ... زمانی که پیام هاتو میخوندم وسط گریه هام می خندیدم... خودمم نمی دونم چم شده بود ... بهم گفتی دلت برام تنگ شده ... باور نکردم ... میدونم این حرف را واسه دلخوشی من زدی ... کسی که دلش تنگ میشه حداقل یه سراغی می گیره ... ولی تو ... اونجا ... انقدر خوشی که حتی یه لحظه هم به یادم نمیوفتی ... این دو هفته هر روز به امید اومدن پیامی از تو بیدار میشدم ... گوشیم آی دیم ایمیلم ... هر روز بارها چکشون کردم ولی ... دریغ از یه سلام ساده ... اینجوری دلت تنگ شده برام ؟ !!!! .... دیگه ازت سراغی نمی گیرم ... خودم می دونم و دل تنگم ... می جنگم و می جنگم ... کاش روزی که رفتی همه چیزو با خودت میبردی ... یادت خاطرت و... هر جا که هستی خوشحال باشی و خوشبخت.


می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرتو می دونه

چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم

تو رو می خوام تموم زندگیم اینه

دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمیرسه حتی به تو صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من


پ.ن 1 : ندانگارین عزیز کاش حداقل آیدیت را بهم می دادی تا جواب پیامهاتو با آف بزارم...

پ.ن 2: عجب دنیایی شده واسه هر کی دردو دل می کنی به هیچ کدوم از حرفات گوش نمیده و فقط دردای خودش یکی یکی براش زنده میشه بعدش با شنیدن حرفای اون سبک که نمی شی هیچی تازه احساس میکنی دردهای دیگه ای هم به دردات اضافه شده.

پ.ن 3: fairy عزیزم الان روز های اول من دوباره تکرار شد ولی این بار خیلی سخت تر از قبل ... برات آف میزارم عزیزم.

پ.ن 4: بهار عزیزم با اجازت عنوان وبلاگم را از جمله ی قشنگی که توی وبلاگت بود انتخاب کردم.



+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت16:28توسط پریناز | |

دیگه رفتی

باید از چی بنویسم؟

دیگه نیستی ... رفتی که آیندتو بسازی... گفتی هیچ وقت منو از یاد نمی بری ولی میدونم که دیگه جایی واسه خاطره هام نداری ... بهت گفتم نامهربونی داری میری ... گفتی من نامهربون نیستم هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم ... گفتی میری ولی زود میای بهم قول دادی که میای ولی وقتی رفتی حس کردم که دیگه هیچ وقت برنمی گردی شایدم بیای ولی با اونی که رفت خیلی فرق داری ... مگه نه؟

بهت گفتم به محض اینکه با کسی آشنا شدی بهم بگو خندیدی گفتی باشه  من لبخند تلخی زدم و شکستم.

حالا رفتی و چقدر جات خالیه فکر روزای آخر که میوفتم تنم میلرزه فکر همه ی مهربونیات. فکر اینکه تا لحظه ی آخر باهام حرف میزدی و من چقدر بچگانه احساس های شیرین گذشته را یک به یک زنده می کردم غافل بودم از رفتنت می خواستم از تموم لحظاتی که تو مهربون شده بودی لذت ببرم ولی یهو دیدم نیستی و حالا یه احساسی دارم یه چیزی شبیه خلا انگار هیچی وجود نداره... نمی دونم باید چجوری این خلا را پر کنم ...

تو دیگه رفتی و دیگه هیچ وقت نیستی یادته بهت گفتم یه روزی میاد که تصادفا از کنارت رد میشم نگاهم می کنی به نظرت چهرم آشنا میاد ولی یادت نمیاد منو کجا دیدی .... خندیدیو گفتی مزخرف نگو تا آخر عمرم به یادتم... اینو واسه چی گفتی ؟ همین الانشم دیگه به من فکر نمی کنی. اینو می دونم ...

تب دارم انگار...!

به خاطر تو؟!...می گن واسه کسی بمیر که واسه تب کنه...من تب کردم واسه تو...وای نه،نمی خوام بمیری واسه من...نمی میرم واست که تب نکنی یه وقت...می خوام گریه کنم،بلند گریه کنم...می خوام راه برم...قدم بزنم...دلم بارون می خواد،نه،یه لیوان آب سرد می خواد...نه نمی تونم آب بخورم...یه چیزی تو گلوم ایستاده...پس دلم تو رو می خواد...تو؟!
اااه،چرا الکی بهونه می گیره دلم؟!

تب دارم انگار...؟!


پ.ن 1:  سامان عزیزم که منو قابل دونستی واسه ی حرفات شاید من مثل تو نباشم و نتونم درکت کنم ولی شنونده ی خوبی هستم ... مطمئن باش.

پ.ن 2: fairy عزیزم کاش وبتو نمی بستی تا ازت سراغ می گرفتم خیلی دلم برات تنگ شده ... خیلی.


+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت18:27توسط پریناز | |

دختر شاه پریون


بعد از چند روز فراق از نت به دلیل قطع نابهنگام adsl بالاخره این کابوس تمام شد و اینجانب قدوم مبارکم را بر عرصه ی نت قرار دادم...

- پنجشنبه صبح که از خواب پا شدم یهو یه فکر جدید اومد تو کلم یهو جوگیر شدم برم دکتر پوست از اونجایی که وقتی یه فکر میاد تو ذهنم تا عملیش نکنم آروم نمی شینم سر جام پاشدم دست و رومو شسته و نشسته رفتم دکتر... حالا بماند که 3 ساعت منتظر موندم تا آقای دکتر تشریف بیارن توی این 3 ساعت نصف یکی از کتابای کنکور ارشد را خوندم اگه من هر روز برم دکتر و توی نوبت بشینم درس بخونم باور کنید رتبم زیر 10 می شه خلا صه دکتر بالاخره تشریف فرما شد و با معاینه ی اینجانب یه دوجین دارو نوشت.... حالا اینا به کنار... جوگیر شده بودم ولی فکر عواقبش را نکرده بودم ..... عواقققققققققققب ............ 30 تومن پول بی زبون واسه دارو هاش:D

- دو روز تموم داشتم تو خونه رو مخ تک تک اعضا کار میکردم تا به این جانب کمک مالی بکنند حتی به اون کوچولوهه هم رو انداختم... بالاخره پول جور شدا با خوشحالی رفتم دارو خریدم.

-مشکل بعدی را بگو... از فردا دیگه خودمم روم نمیشه خودمو تو آینه نگاه کنم چه برسه به بقیه ... فکرشو بکن یه صورت پوست پوستی:( البته به خاطر پیشبینی هایی که قبلا در این زمینه داشتم به تعداد کافی ماسک صورت تهیه کردم تا شناسایی نشم.

-امروز با کلی ذوق نشستم موهامو فر کردم بعد از اونجایی که مامانم همیشه عادت داره بزنه تو ذوقم تا منو دید گفت چرا شبیه پیرزنا شدی:(

-همه این مشکلاتو بیخیال قراره چند روزی با دختر عمم بریم خونه مامان جونم کلی صفا و عشق حال کلی بریم بیرون بگردیم و شیطونی کنیم. آخ جووووووووووووووووووووووووون.

-

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت22:18توسط پریناز | |

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از دردسر به دور باشیم.

شایعات عشق را، با آن شیرینی تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.

احمقانه، اعلام بی گناهی می کنم،

نیازم را می کشم، بدل به کاهنی می شوم،

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم.

نقش دلقکی را بازی می کنم، عشق من

ودراین بازی شکست می خورم و باز می گردم،

زیرا که شب نمی تواند،حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد،

کشتی هایش را.


+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت0:42توسط پریناز | |

هر كجا هستم ، باشم آسمان مال من است پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟
من نمی دانم كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست،
جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست
 واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست زیر باران باید رفت
 فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
 دوست را، زیر باران باید دید عشق را، زیر باران باید جست
 زیر باران باید بازی كرد زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر كاشت
زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی كردن در حوضچه "اكنون"است ~~~~~~

 ~~~~~~ سهراب سپهری ********

+نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت16:40توسط پریناز | |