تبليغاتX
دختر شاه پریون

دختر شاه پریون

نوشته های دختری که در آسمانها قدم می زند...

می خوام یه حقیقتی را بگم

دلم برات تنگ شده

خیلی زیاد

تو تموم لحظه هام هستی

فکر می کردم وقتی بری کم کم فراموشت می کنم

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود؟؟؟

نه این حقیقت نداره

میگی دلت تنگ شده...

هنوزم دلت پاکه؟؟؟ کاش می تونستم بفهمم

حرفات بوی دیگه ای می دن

امروز با خدا درد و دل کردم گفتم خدایا نکنه عزیزترینم دل پاکشو از دست بده

دلم تنگ شده واسه اونی که رفت

تو هنوز همونی؟


+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت16:54توسط پریناز | |

دلم اندازه ی یه دنیا گرفته ...دستم به هیچ کاری نمیره... احساس می کنم خیلی پیر شدم ...دیشب دوستم می گفت تو  نمی خوای واسه خودت یه دوست پسر پیدا کنی؟ ... ناخوداگاه خندم گرفت ... احساس می کنم دیگه از من گذشته ... من تازه 21 سالمه ولی ... هیچ پسری واسم جذابیت نداره ... از قربون صدقه های الکی حالم به هم می خوره... ولی ... ولی زمانی که توی حرفای تو یه بویی از احساس میشنوم پر در میارم ... میخوام جیغ بزنم ... باورت میشه؟ ... همین حرفای از سر دل سیریت چقدر شادم می کنه؟ ...دلم واسه خودم میسوزه ... امروز 15 روز از رفتنت گذشت ... یه دنیا دلتنگتم ... 4 شب پیش نتونستم دلتنگی رو تحمل کنم ... داشتم خفه میشدم از بغضی که تو گلوم بود... فکر اینکه الان دیگه به من فکر نمی گنی داشت شکنجه ام می کرد ... نتونستم تحمل کنم ... پا گذاشتم رو غرورم ... بهت پیام دادم ... می ترسیدم از اینکه جوابمو ندی یا با سردی جوابمو بدی ... ولی انگار از اون دور هم فهمیده بودی چه بغضی توی گلومه ... زمانی که پیام هاتو میخوندم وسط گریه هام می خندیدم... خودمم نمی دونم چم شده بود ... بهم گفتی دلت برام تنگ شده ... باور نکردم ... میدونم این حرف را واسه دلخوشی من زدی ... کسی که دلش تنگ میشه حداقل یه سراغی می گیره ... ولی تو ... اونجا ... انقدر خوشی که حتی یه لحظه هم به یادم نمیوفتی ... این دو هفته هر روز به امید اومدن پیامی از تو بیدار میشدم ... گوشیم آی دیم ایمیلم ... هر روز بارها چکشون کردم ولی ... دریغ از یه سلام ساده ... اینجوری دلت تنگ شده برام ؟ !!!! .... دیگه ازت سراغی نمی گیرم ... خودم می دونم و دل تنگم ... می جنگم و می جنگم ... کاش روزی که رفتی همه چیزو با خودت میبردی ... یادت خاطرت و... هر جا که هستی خوشحال باشی و خوشبخت.


می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرتو می دونه

چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم

تو رو می خوام تموم زندگیم اینه

دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمیرسه حتی به تو صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من


پ.ن 1 : ندانگارین عزیز کاش حداقل آیدیت را بهم می دادی تا جواب پیامهاتو با آف بزارم...

پ.ن 2: عجب دنیایی شده واسه هر کی دردو دل می کنی به هیچ کدوم از حرفات گوش نمیده و فقط دردای خودش یکی یکی براش زنده میشه بعدش با شنیدن حرفای اون سبک که نمی شی هیچی تازه احساس میکنی دردهای دیگه ای هم به دردات اضافه شده.

پ.ن 3: fairy عزیزم الان روز های اول من دوباره تکرار شد ولی این بار خیلی سخت تر از قبل ... برات آف میزارم عزیزم.

پ.ن 4: بهار عزیزم با اجازت عنوان وبلاگم را از جمله ی قشنگی که توی وبلاگت بود انتخاب کردم.



+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت16:28توسط پریناز | |

دیگه رفتی

باید از چی بنویسم؟

دیگه نیستی ... رفتی که آیندتو بسازی... گفتی هیچ وقت منو از یاد نمی بری ولی میدونم که دیگه جایی واسه خاطره هام نداری ... بهت گفتم نامهربونی داری میری ... گفتی من نامهربون نیستم هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم ... گفتی میری ولی زود میای بهم قول دادی که میای ولی وقتی رفتی حس کردم که دیگه هیچ وقت برنمی گردی شایدم بیای ولی با اونی که رفت خیلی فرق داری ... مگه نه؟

بهت گفتم به محض اینکه با کسی آشنا شدی بهم بگو خندیدی گفتی باشه  من لبخند تلخی زدم و شکستم.

حالا رفتی و چقدر جات خالیه فکر روزای آخر که میوفتم تنم میلرزه فکر همه ی مهربونیات. فکر اینکه تا لحظه ی آخر باهام حرف میزدی و من چقدر بچگانه احساس های شیرین گذشته را یک به یک زنده می کردم غافل بودم از رفتنت می خواستم از تموم لحظاتی که تو مهربون شده بودی لذت ببرم ولی یهو دیدم نیستی و حالا یه احساسی دارم یه چیزی شبیه خلا انگار هیچی وجود نداره... نمی دونم باید چجوری این خلا را پر کنم ...

تو دیگه رفتی و دیگه هیچ وقت نیستی یادته بهت گفتم یه روزی میاد که تصادفا از کنارت رد میشم نگاهم می کنی به نظرت چهرم آشنا میاد ولی یادت نمیاد منو کجا دیدی .... خندیدیو گفتی مزخرف نگو تا آخر عمرم به یادتم... اینو واسه چی گفتی ؟ همین الانشم دیگه به من فکر نمی کنی. اینو می دونم ...

تب دارم انگار...!

به خاطر تو؟!...می گن واسه کسی بمیر که واسه تب کنه...من تب کردم واسه تو...وای نه،نمی خوام بمیری واسه من...نمی میرم واست که تب نکنی یه وقت...می خوام گریه کنم،بلند گریه کنم...می خوام راه برم...قدم بزنم...دلم بارون می خواد،نه،یه لیوان آب سرد می خواد...نه نمی تونم آب بخورم...یه چیزی تو گلوم ایستاده...پس دلم تو رو می خواد...تو؟!
اااه،چرا الکی بهونه می گیره دلم؟!

تب دارم انگار...؟!


پ.ن 1:  سامان عزیزم که منو قابل دونستی واسه ی حرفات شاید من مثل تو نباشم و نتونم درکت کنم ولی شنونده ی خوبی هستم ... مطمئن باش.

پ.ن 2: fairy عزیزم کاش وبتو نمی بستی تا ازت سراغ می گرفتم خیلی دلم برات تنگ شده ... خیلی.


+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت18:27توسط پریناز | |

دختر شاه پریون


بعد از چند روز فراق از نت به دلیل قطع نابهنگام adsl بالاخره این کابوس تمام شد و اینجانب قدوم مبارکم را بر عرصه ی نت قرار دادم...

- پنجشنبه صبح که از خواب پا شدم یهو یه فکر جدید اومد تو کلم یهو جوگیر شدم برم دکتر پوست از اونجایی که وقتی یه فکر میاد تو ذهنم تا عملیش نکنم آروم نمی شینم سر جام پاشدم دست و رومو شسته و نشسته رفتم دکتر... حالا بماند که 3 ساعت منتظر موندم تا آقای دکتر تشریف بیارن توی این 3 ساعت نصف یکی از کتابای کنکور ارشد را خوندم اگه من هر روز برم دکتر و توی نوبت بشینم درس بخونم باور کنید رتبم زیر 10 می شه خلا صه دکتر بالاخره تشریف فرما شد و با معاینه ی اینجانب یه دوجین دارو نوشت.... حالا اینا به کنار... جوگیر شده بودم ولی فکر عواقبش را نکرده بودم ..... عواقققققققققققب ............ 30 تومن پول بی زبون واسه دارو هاش:D

- دو روز تموم داشتم تو خونه رو مخ تک تک اعضا کار میکردم تا به این جانب کمک مالی بکنند حتی به اون کوچولوهه هم رو انداختم... بالاخره پول جور شدا با خوشحالی رفتم دارو خریدم.

-مشکل بعدی را بگو... از فردا دیگه خودمم روم نمیشه خودمو تو آینه نگاه کنم چه برسه به بقیه ... فکرشو بکن یه صورت پوست پوستی:( البته به خاطر پیشبینی هایی که قبلا در این زمینه داشتم به تعداد کافی ماسک صورت تهیه کردم تا شناسایی نشم.

-امروز با کلی ذوق نشستم موهامو فر کردم بعد از اونجایی که مامانم همیشه عادت داره بزنه تو ذوقم تا منو دید گفت چرا شبیه پیرزنا شدی:(

-همه این مشکلاتو بیخیال قراره چند روزی با دختر عمم بریم خونه مامان جونم کلی صفا و عشق حال کلی بریم بیرون بگردیم و شیطونی کنیم. آخ جووووووووووووووووووووووووون.

-

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت22:18توسط پریناز | |

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از دردسر به دور باشیم.

شایعات عشق را، با آن شیرینی تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.

احمقانه، اعلام بی گناهی می کنم،

نیازم را می کشم، بدل به کاهنی می شوم،

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم.

نقش دلقکی را بازی می کنم، عشق من

ودراین بازی شکست می خورم و باز می گردم،

زیرا که شب نمی تواند،حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد،

کشتی هایش را.


+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت0:42توسط پریناز | |

هر كجا هستم ، باشم آسمان مال من است پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟
من نمی دانم كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست،
جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست
 واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست زیر باران باید رفت
 فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
 دوست را، زیر باران باید دید عشق را، زیر باران باید جست
 زیر باران باید بازی كرد زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر كاشت
زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی كردن در حوضچه "اكنون"است ~~~~~~

 ~~~~~~ سهراب سپهری ********

+نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت16:40توسط پریناز | |

پر تلاطم ترین روزهای زندگیمو دارم می گذرونم

هر روز یه اتفاق جدید یه آدم جدید حرفای جدید .... خسته شدم

سرم داره گیج میره انگار همه ی دنیا دور سرم می چرخه .... تو گوشام پر از صداست ... دارم کر می شم

هر کسی از یه طرف...

یه روزگاری من یه دختر تنها بودم که همیشه حسرت دیگرون را می خوردم که چرا هر کسی یه نفرو داره به غیر از من!

ولی حالا از هر طرف یه نفر پیدا می شه و میاد جلو و دیگه هم نمی ره !کاش لااقل یکی میومد و یکی میرفت ولی انگار همه میان که بمونن ... بمونن و منو عذاب بدن ... منی که اصلا اهلش نیستم منی که همیشه یه بچه مثبت بودم متنفر از دوست پسر...

میان و حتی ارزش فکر کردن رو هم ندارن ولی یهو تبدیل میشن به یه خواستگار که کاش اصلا اینجوری نبود که کاش این فکر به ذهنشون نمی رسید که من یه دختر ساده و سربزیر میتونم تا ابد واسشون یه همسر وفادار و ساکت باشم و اونم هر از گاهی با حرفای عاشقونه خرم کنه!

نمی تونم....... هنوز به اون حدی نرسیدم که بتونم واسه یه عمر تصمیم بگیرم.

ناراحتم ... به خاطر اینکه هر کسی به خودش اجازه میده بیاد تو زندگی من و پیش خودش فکر کنه که می تونه منو صاحب بشه ناراحتم چون همه فکر میکنن صاحب من هستن که بهم میگن پرینازم و من متنفرم از شنیدن این حرفا  ...

باید سفت باشم که بتونم تحمل کنم نذارم هر کسی وارد بشه و فکرم درگیر هرکسی نشه ... اونم الان موقعی که باید یه تصمیم قاطع واسه آیندم بگیرم حالا که مهمترین لحظات زندگیمه این آدما افکارمو میگیرن و نمیذارن فکر کنم...... دور شین خواهش می کنم دور شین.

شاید من خیلی دارم وسواس به خرج میدم ...اینطور میگن !

هیچ وقت فکر نمی کردم انتخاب همسر انقدر سخت باشه اونم واسه آدمی مثل من که بدترین خصوصیتش تزلزل توی تصمیم گرفتنه.

آرزو دارم کسی را واسه زندگیم انتخاب کنم که بهترین باشه و به صورت سنتی منو واسه ازدواج انتخاب کنه نه انقدر الکی.

+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت0:38توسط پریناز | |

دختر شاه پریون


نگرانم

نگران کسی که هر وقت صدای اس ام اسش را میشنیدم تو دلم می گفتم : اه بازم این

با اینکه از هر 10 تا اس ام اسی که می داد یکیشو جواب می دادم بازم کم نمیاورد و ادامه می داد ...بی وقفه

ولی الان 3 روزه که ازش خبری نشده نه اس ام اسی نه میسکالی جواب اس ام اسم را هم نمی ده

یعنی چی شده خدایا اگه اتفاقی براش افتاده باشه من به خاطر این همه بد رفتاری هیچ وقت خودمو نمی بخشم

خدایا دارم از دلشوره میمیرم درسته که عاشقش نیستم ولی برام اهمیت داره چون وجودم براش ارزشمنده

 کاش فقط یه تک بزنه که بدونم حالش خوبه

تو این اوضاع گوشی منم خراب شده شمارشو سیو نکرده بودم حالا هم فقط یه شماره تو ذهنمه و فقط دارم به اون اس ام اس می دم ولی نمی دونم اصلا شمارش درسته یا نه

همه چی به هم ریخته

هیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه روزی منتظر اس ام اسش باشم

منی که بهش جواب منفی داده بودم ولی اون با لجبازی و پافشاری هنوز تمومش نکرده

خدایا خودت هر چه زودتر این کابوس رو تمومش کن

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت0:41توسط پریناز | |

دختر شاه پریون


این چند روزه انقدر بهم خوش گذشته که خودم هم باورم نمی شه.

جمعه رفتم اردو با کسایی که نمی شناختمشون ولی انقدر صمیمی و مهربون بودن که حتی یه لحظه هم احساس غریبی نکردم جمعه روزی بود که من از ته دلم می خندیدم خیلی خوش گذشت و تازه فهمیدم که آدم می تونه شادی را با تمام وجود حس کنه اگر خودش بخواد دوستایی پیدا کردم که واقعا شاد و سرزنده بودن من تا حالا از این مدل اردو ها نرفته بودم ولی این بار که رفتم دیدم چه اشتباهی می کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد تمام اردو هایی که پیش میاد رو برم... به شما هم توصیه می کنم از جوونیتون استفاده کنید و سعی کنید تک تک لحظاتش براتون پر از شادی باشه... به خدا حیفه لحظه هامونه که بخوایم بشینیم قصه بخوریم برا هر چیز الکی.

دیشب هم عروسی یکی از نزدیک ترین دوستام بود جاتون خالی یکی از بهترین عروسی هایی بود که تا حالا رفتم همه ی دوستام بودن و حسابی سنگ تموم گذاشتیم.

دیروز رفتم موهامو کوتاه کردم اولش خیلی خوشحال بودم ولی دیشب که تو عروسی دیدم بعضی از دخترا موهاشون بلنده یهو دلم گرفت و یاد موهای بلندم افتادم:(

تازگیا زیاد سراغم را میگیری ولی تا جایی که شده بهت بی محلی می کنم تا بفهمی که نمی تونی هر وقت خواستی بری و برگردی با اینکه اینجور رفتار کردن برام خیلی سخته.... میدونی چیه تازگیا خیلی بیخیال شدم به اون چیزی رسیدم که تو همیشه می گفتی بهترین روش زندگیه... من حالا خودمو زندگیمو خیلی دوست دارم و می دونم هیچ چیزی ارزش ناراحت شدنم را نداره حتی تو.

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت12:7توسط پریناز | |

- از یه نظر از خودم خیلی خوشم میاد اونم اینه که همیشه سعی می کنم حرفمو بزنم یعنی وقتی ببینم یکی داره نظرشو بهم تحمیل می کنه هیچ وقت سکوت نمی کنم و سعی می کنم به منطقی ترین نحو ممکن با طرف حرف بزنم بنابراین خیلی کم پیش میاد حقم ضایع  بشه داداشم برعکس منه همیشه سعی می کنه مظلومانه رفتار کنه یعنی انقدر مظلوم می شه که طرف دلش به رحم بیاد و به نفع اون عمل کنه البته این شیوه ی اون تا حالا که خوب جواب داده مخصوصا تو رفتارش با مامان بابام همیشه به همین شیوه حرفش را پیش برده و نهایتا اون شده یه پسر کم توقع و مظلوم که هیچ وقت هیچی نمی خواد و البته همه چیز هم بدست میاره و منم یه دختر پررو و پرتوقع که همیشه سر خواسته هام دارم باهاشون کلنجار میرم.

-دیروز وقتی توی اخبار دیدم که خارجیا یه سفینه فرستادن فضا یه آن این فکر اومد تو ذهنم که کاش منم تو اون سفینه بودم و برای یه مدتی از این کره دور می شدم چه کیفی میده آدم همه ی اطرافیانش و کسانی که براش دغدغه ایجاد می کنن را از بالا ببینه از یه کره ی دیگه ... یه جور احساس آزادی.

-نمی دونم چرا تازگیا انقدر رفتم تو فاز سیاست اصلا نمی تونم خودم رو کنترل کنم بابام هی سفارش می کنه وقتی یه جای غریب میری مواظب باش حرفای خطرناک نزن.

-هفته ی دیگه قراره برم اردو با داداشم و پسرخالم و کسایی که تازه باشون آشنا شدیم و هنوز نمیشناسیمشون... آخ جووووووووووووووووووووون.

-هفته ی بعدشم می خوایم بریم شمال...هوووووووووووووووووووووووووووووووورا

-می خوام از فاز غم بیام بیرون و راحت زندگی کنم بی دغدغه ولی فکر کردن به این پسره یهویی تو دلم استرس میاره واقعا دوسم داره ولی اصلا نمی تونم به عنوان همسر آینده تصورش کنم ... مگه زوره؟ از یه طرف وقتی باهاش حرف می زنم سرسختیم کم می شه یعنی به قول معروف یه کم نرم می شم آخه خیلی مهربونه به خاطر همین تا میبینم اگه یه کم دیگه حرف بزنم بله رو هم دادم همون موقع خداحافظی می کنم... اه اه اه هنوز نتونستم یه تصمیم درست حسابی بگیرم واقعا که ...

-چقدر دل می خواد ازین رقص خارجیا یاد بگیرم منظورم رپه .... خیلی خوشگل میرقصن ای خدا .... آخه بدبختی یه جا هم به دنیا اومدیم که یه کلاس رقص خوب هم توش پیدا نمی شه اینجا رقصیدن هم گناه کبیرست.

-پس فردا باید سر کلاس زبان لکچر بدم اونم در مورد چی... روشن فکری!

- امروز یه عشق واقعی دیدم تصاویر زوجی که بسیار از زندگی خود راضی هستند و صاحب دو فرزند هم می باشند خانم هر دو پای خود را از دست داده ولی عشق هیچ حد و مرزی نمی شناسه.

Persianv.com At site


چقدر چرت و پرت گفتم امروز خب چی کار کنم دانشگاه که تعطیله دوستامم که خیلی کم می بینم خب کسی نیست باش حرف بزنم مجبورم بیام اینجا حرفامو بزنم.


+نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت11:49توسط پریناز | |